غزلی ناتمام برای تو
قطعات موسیقی:
پس زمینهی پیش گفتار و پس گفتار:
سازنده: واروژان
نوازندگان: آرش پاک کار تدبیری (پیانو) رامین خسروی (سازدهنی)
پس زمینهی خوانش شعر:
Zino Francescatti – Vitali Chaconne in G minor
موسیقی پایان:
نقاشی بالای لوگوی این اپیزود:
مینوتور و دختر بچه اثر پابلو پیکاسو
وبگاه و لوگوی فراگفتار: میلاد اکبری
موسیقی آرم فراگفتار: شهاب فولاد چی
تماس با ما: وب سایت یا رایانامه (ایمیل): faragoftar@gmail.com
متن شعر با لینک توضیح بعضی اشاره ها:
غزلی ناتمام برای تو
دستهایت
پاهایت
می پرورانی شان تا تو را بر دریا بلغزانند
و به گاه حادثه
از موجت برهانند
و نمی دانی که موج بازیگوش
سر خود دارد سودای خود دارد
که در بزنگاه تلاقی تصادف و زمان
تو را از از دل دوزخ بیرون کشد
و به آغوش عروس سیه پوش پرتاب کند
ای عروس اثیری دریایی
سماع بی وزنی من با تو هنوز
به آخر نرسیده بود
که بانوی رشک آلود
مرا از بازوان تو دزدید
مرگ زیبا ای مرگ زیبا
ای یکسانساز دادگر
آرامگر اضطراب های بی ارج من
ای معشوق نهایی
تنها لمحهای گونه بر گونه خواسته بودیم سود
آموزگار محبت
آمیزگار روزگارانم
میشناسم نجابت ترا که مصیبتت را زبان نمیگیری
دردت را در درون مینهانی
تا ذرههایش هم را بیابند
و به پیوندهای گرانشی رنج به هم قفل شوند
و در درونت بیانبانند
ته نشین تشویش را
و تو رسوبْ خرچنگ اضطراب را
از خود می کنی
و به دریا میافکنی
بی مهابای تکه های تنت که در پنجه های پلشتش دارد
بانوی جنگاورم
به یاد نمی آورم
که عروسم را
از آمازون
ربوده باشم
ای قابلهی گذار دردناکم از رحم سترونی
نام پسرانگیم را از من گرفتی
و بر پیشانیم مهر مالکیت خود نهادی
آنگاه
در هرولهی خلائق رهایم کردی
که به انگشت داغ قابیلیم را نشان هم دهند
و نام ملت دیوانگان را زیر نفس زمزمه کنند
بهل بیژنت را در چاه
بحل کن مرا
ای ارفیوس، الحذر از کراهت هیدیس،
چه میجویی در این شیونزار شکنجه
روح به زنجیر کشیدهی جفتت را؟
ای پچپچهی محبّتِ در توازی با نماز بی پایان روزمرّگیم
میزنم میزنم
دو کف دست بر دو ران چهار زانویگیم
در میانهی دو سجود به ابتذال سگ دو زدن
میزنم تا برهم زنم ترنم این چک چکههای لوندانهات را در گوشم
که رکعات مکرر صلات عید حماقتم را باطل می کنند
ای شما مجانین در فِراق
بیایید تا بنمایانمتان
به جادوی حشیش
بهشت وصالی را که میجویید
تا ببینید به بینندگان خویش
شکنجه گاه تشویش جدایی را
و من نمی نالم، قهقاه میزنم
از بامداد زایش تا عِشای گذار از آستانه
تا کرنشگاه المپوس زئوس،
به بارگاه ماه،
در نمازخانهی برگ،
بر سجادهی خاک
شیفتگیام را به نثار می برم که زنهارم دهند
از آن لحظهی احتضار خویش
که به وحشت دریابم که هدیهی نهاییم به تو
حسرت دائم خواهد بود
حسرت لمس دستان لمس معشوقت
به مهبانگ مهر شبکیهام را میسوزانی
آنگاه
دستم میگیری و
این ورزا مرد تاریک را میگردانی
در لابیرنت هزارتوی اخم و لبخندت
بنا کن بانویم
بنا کن تاج محلت را
تابخسبم در آن
خستهام از تصور باری که به دوش کشیدی
بیا این دنج بستر را با من همقسمت شو
می خواهم تا صبح با تو برقصم